تبليغاتX
دل نوشت (بهزاد مهرانی)

دل نوشت (بهزاد مهرانی)

دل نوشت های من با کمک ادبیات،فلسفه،فیلم،موسیقی و ...

این‌جا دل‌مویه‌هایم را از سر خواهم گرفت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:14  توسط یهزاد مهرانی  | 

شب گردی در خاطرات (1)

"مقدمه"

نمی دانم چند ساله بودم که پیر شدم.ده یا دوازده ساله. همین حدود و حوالی. در خانه ی ما چیزی که فراوان یافت می شد کتاب بود. در این سن بودم که داستانهای هدایت را می خواندم ونسیم خاکسار،علی اشرف درویشیان،صمد بهرنگی و .. شده بودم یک جوجه چپ. اما خواندن به صورت جدی را با کتاب توتم پرستی علی شریعتی آغاز کردم. پدرم بین من و خواهرم مسابقه ی کتاب خوانی گذاشته بود. خواهرم از من دو سال کوچکتر بود. احتمالا هنوز هم همان دو سال را کوچک تر است ! چند روز رقابت داشتیم سر روخوانی درست توتم پرستی .هر چند بسیاری از جملاتش را نمی فهمیدیم. پدرم شیفته ی دکتر علی شریعتی بود. البته بعد ها تغییر عقیده داد ،هر چند که همیشه از او به احترام یاد می کرد. پدرم در زمان شاه،ابتدا افسر گارد شاهنشاهی بود و بعد ها جذب جایی شد که به آن می گفتند، سازمان امنیت و اطلاعات کشور. در همان ابتدای آن شش سالی که کارمند بود جذب علی شریعتی شد. به حسینیه ارشاد آمد و شد داشت و پای سخنان شریعتی می نشست. بعد از انقلاب اسلامی که  محصول تفکرات شریعتی برای او بیکاری و در به دری به ارمغان آورده بود،همچنان شیفته ی شریعتی ماند. به جمهوری اسلامی رای "آری" داد. اما بسیار زود نا امید شد. نا امید از اینکه بر اساس آموزه های ایدئالیستی شریعتی،ابوذر غفاری ها بر مسند بنشینند و مستضعفین ،وارثان زمین باشند.بی کاری او را مستاصل کرده بود،اما به خاطر همسر و فرزندانش مقاومت می کرد. مدت زیادی عملگی می کرد. انواع و اقسام کارهای سخت یدی. بیشتر در آمدش را صرف خرید کتاب می کرد. کتاب های علی شریعتی. سه یا چهار سال پیش بود که به دلیل نداشتن سوء سابقه او را بازنشسته کردند و حقوق بازنشستگی می گرفت.طرحی که مرحوم بازرگان بانی آن بود و بعد ها به بار نشست.حال نمی دانم چه کسی پاسخگوی این همه بیکاری و در به دری و فقر خانواده ما است.شاید باید بسپاریم به قیامت که به قول حافظ " وای اگر از پس امروز بود فردایی".یاد آوری آن سختی ها جانم را ملول می سازد.

این را گفتم که کارشناسان محترم – بخوانید بازجو – جمهوری اسلامی که مدام این مسئله را به دوستان از بند رسته ام یاد آوری می کنند تا به گوش اینجانب برسد بگویم که پیام شما را دریافت کردم. آقایان محترم! پدرم عمری شرافتمندانه زیست. او نیز شیفته ی در باغ سبزی شد که امثال شریعتی ها و طالقانی ها و ...به ما وعده داده بودند.آخرین باری که این برادران پیام دادند همین مراسم سالروز دکتر مصدق بود. در هنگام بازگشت از احمد آباد ماشینی که ما در آن بودیم را متوقف کردند و دوستی را که سابقه زندان دارد و اکنون در تعلیق معلق است را از ماشین پیاده کردند و بعد از پرسش و پاسخی که با وی داشتند – بخوانید بازجویی – به شغل گذشته ی پدرم اشاره کردند،وارد حریم خصوصی خانوادگی من شدند ،که مثلا فلانی حواست جمع باشد.

پدرم چند ماهی است که در گذشته است. و اگر دنیایی آنسوی این مرزهای ابدان ما باشد – که به باور من هست – خود باید پاسخگوی اعمال خود باشد.با همه ی اختلافات فکری که با پدرم داشتم همواره از او درس شرافت آموختم. این شعری که پدرم مدام برایم می خواند از همه ی وعظ و خطابه های بی عمل این آقایان برایم درس اخلاق مداری داشته است:

هرگز شرف به سفره ی رنگین نداده ایم

دست تهی و خانه به دوشی گواه ماست

(ادامه دارد)

ساعت 4:30 بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 4:19  توسط یهزاد مهرانی  | 

دغدغه های غریب

 

هیچ گاه سیاست را دوست نداشته ام. هماره عاشق ادبیات و فلسفه بوده ام.اما دغدغه ی آزادی و عدالت مرا به عالم سیاست کشاند." من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام". اینجا می خواهم فارغ از سیاست ،از دغدغه های فردی ام بیشتر بنویسم. از اضطراب های وجودی ام بگویم و خود را عریان تر و بی نقاب تر بر آفتاب افکنم.از معشوق ازلی و ابدی ام مولانا بگویم. از تنهایی ام. از زخم های روحم بنویسم که مثل خوره می خورندم.اگر دیدید مثلا اینجا از شریعتی گفتم و از مدرنیته انتقاد کردم،تعجب نکنید.من همان لیبرالی هستم که جهان مدرن را بیشتر برای زندگی می پسندم و عقلم سازشی با سنت گرایی و  همچنین رومانتیسم امثال شریعتی ندارد.عقل خود بنیاد نقاد را،راه برون رفت از این مخمصه ای که به آن دچاریم می دانم.اما اینجا جای عاشقی است و عرصه بر سنگین دلی عقل نقاد تنگ است...

گفتم آهندلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

سعدیا دور نیکنامی رفت

نوبت عاشقی است یکچندی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 4:24  توسط یهزاد مهرانی  |