جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱ 12:42
دیروز ...چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در
آن پای گذاشتی و رفتی، دوخته بودم.
جاده ای که آغازش من بودم و پایانش
خورشید ارغوانی رنگ.
جاده ای که خط وسط آن جای پای طلایی
تو بود.
امروز که به آن جاده و خورشید می
نگرم، دیروز به یادم می آید.
دیروزی که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی.
من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم
کرد.
چرا که مرا تنها در میان غم ها و
تاریکی ها و سختی ها رها کردی و رفتی.
راستی یادت هست چگونه رفتی؟ و چرا
رفتی؟ مگر من چه کرده بودم؟
آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره
عشقت، گِدا گونه به خانه ات روی
آورده بودم.
چرا که تو را در سخاوت عشق بی تا می
دانستم.
ولی افسوس! در به رویم نگوشودی.
خدایا مگر من چه کردم که اینگونه از
دست او دنیای دردم؟
من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر
مقدم می گفتم و غروب را هم
در کوی تو بدرقه می کردم.
من که شهره شهر شدم، ولی تو حتی روی
مرا ندیدی.
من که با هر ناز تو خود را نیازمندتر
می دیدم،
من که زندگی را با تو می خواستم، فقط
با تو،
پس چرا رفتی؟ چرا آنگونه بی رحمانه؟
تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد
که چرا رفتی، این
است که، آنگونه، ناگهان و غریب و سرد
و رویایی!
تو رو به غروب من رو به تو.
تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با
تو بودن!
تو می رفتی و مرا می کشیدی.
من دست به دامان تو بودم و تو دست به
سوی خورشید،
خورشیدی که غروب کرده بود.
ناگهان از دستم رها شدی، یا دستانم از
تو رها شد.
به هر حال جدا شدیم. تو از من و من از
یک دنیا امید.
من اشک می ریختم که برگردی، تو می
خندیدی به من، که برگردم!
من می سوختم و تو می سوزاندی.
من پریشان و پر از درد، تو خندان و
خونسرد می رفتی و می رفتی.
چهره ات هنگام رفتن یادم هست، لبهایت
خندان بود،
سینه ات مالا مال از غرور،
قلبت از سنگ و آواز خوان و شادان می
رفتی و می رفتی.
من زانو زده تسلیم عشق شدم، سرنوشت را
باختم و دستهایم را از
سوی تو باز ستاندم .
دیده به جاده ای دوخته بودم که به
خورشید می رفت.
آغازش من بودم و پایانش خورشید
ارغوانی رنگ،
تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده،
همراه خورشید غروب کردی و رفتی...!
