تمـــــــام شعـــــرهـای دنــــــــــیا را برایـت ســـــرودم...
برگــــــرد...
قــــــول کـــه اینبار فقــــط " ناز نگـــــــاهت "را بکـــشم ...
.
.
.
بعضی وقتها که دلم میگیره ..
دوست دارم گوشی تلفن را بردارم ...
زنگ بزنم به "خـــــــــدا "
بگم : خـدا جون سلام ...
دلم گرفته ....
میای منو ببری یه دوری بدی دلم باز شه ؟؟؟؟؟؟
بالاخره یک روز مـــــــی بــــــوســـــــمت ...
چــــیــــه ؟؟؟؟
فوقش خدا منو می بره " جــــــهـــــنــــم " دیگه ...
فوقش می شم " ابـــلــــیــــس " ...
اونوقت تو هم به خاطر این که یک " ابـــلــــیــــس "
تو را بوسیده ...
" جــــــهـــــنــــمـــی " می شی ...
" جــــــهـــــنــــم " که اومدی ...
من اونجا پیدات می کنم و دور از چشم خدا ...
هر روز مـــــــی بــــــوســـــــمت ...
واااااااااای خدا...
چه بهشتی میشه " جــــــهـــــنــــم " ...
آره ...حتما یه روز مـــــــی بــــــوســـــــمت ...
مچاله کن ، بشکن ، بند بزن ، خط بزن ،
خلاصه راحت باش …
ارث پدرت که نیست ،
" دل تنــــــــهای مــــــن " است....
.
.
.
خواستم باهاش درد دل کنم...
اول ازش پرسيدم :
سيگارداري؟...
گفت: مي خواي بکشي..؟
گفتم: نه ...
تو بکش تا طاقت حرفامو داشته باشي ..
" گــــــل مـــــــن "
از همان روزي كه تو را ديدم...
شب و روز دست به آسمان دراز مي كنم ...
از خدا تمناي " خـــــــار " بودن مي كنم...
دیروز تنهایی ام را دیدم
تکیده تر ، پیرتر ، فرتوت تر ...
صورتش اما سرخ سرخ بود .
حالش را پرسیدم
خنده ای کرد و گفت :
خیلی خوب است
دروغ می گفت !
جلوتر که رفت صدای سیلی را شنیدم
که بر صورت خودش نواخت...
.
.
.
الان دلم میخواد کفش هامو در بیارم ...
یواشکی نوک پا نوک پا از خودم دور شـم ...
بعد بزنم به چاک...
فرار کنم از خودم ...
عشق چیز عجیبی نیست ،
عزیز دلم
!
اسمش را گذاشتم دوست مجازی
اما اونطرف یک آدم حقیقی نشسته
خصوصیاتش را که نمی تونه مخفی کنه
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هاش رو می نویسه
وقت پست میکنه برام، وقت پست می کنم براش
وقتی تو صحبت هام به عنوانِ دوست یادش می کنم
مطمئن می شم که حقیقت داره
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،
من براش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشه...
هر کجا که هستی ...
آره ...تو رو میگم دوست خوبم ...تورو
تقدیم به تنها بهانه بودنم ...
میگــــــــــــما...
راستی چرا وقتی میری
همه جا تاریک می شه ؟
انگار از اول مرده بودم. . .
نه اینکه فکرکنی دارم گریه می کنم، نه. . . . .
فقط دارم تعریف میکنم چرا بغض کرده بودم
و آروم نمیگرفتم...
میدونی؟؟
حتی صدای قلبم هم نمیاد...
انگار همهاش رو قبلا برای نفسهات شمردم...
نه که ترسیده باشم، نه
فقط میخوام بدونی چرا شبا می رم زیر تخت میخوابم
که خدا منو بی تو نبینه...
آخه خیلی خجالت میکشه ....
نیازی به انتقام نیست...
فقط منتظر بمان...
آن ها که آزارت دادند...
سرانجام به خود آسیب می زنند...
و اگر بخت مدد کند...
خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی ...
کاش هر روز " جــــــمـــــعـــــه " بود . . .
آن وقت می توانستم . . .
" دلتنگی هایم " را . . .
برگردن غروبش بیاندازم
.
.
.
تختی که هر شب
" تنــــــــــها "
با یاد کسی روش بخوابی...
تخت نیست که . . .
" تابــــوته "
خدایا ...
یک نفررا بفرست ...
که محکم بزنه توی گوشم...
بی هیچ دلیلی...
فقط بشکنه
این " بــغـضِ لــعنـتـی " را...
میگن :
خدا آدمایی رو که خیلی دوست داره...
زیاد امتحان میکنه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینطور که من حساب کردم ...
خدا " دیوونه ی " منه . . .

خدایـــا ؛
ایـن روزهــا حرفهـــایم ...
بوی ناشـــکری می دهنــد ...
امـــا تـــو...
بـه حســـاب " درد هایم " بگـــذار...
وقتی یه مرد غم داره یه کوهی از درد داره
مردی کنار پنجره تنها نشسته است ...
مردی که بخش اعظم قلبش شکسته است..
مردی که روح زخمی او درد میکند ...
مردی که تار و پود وی از هم گسسته است ...
چیزی درون سینه او می خورد ترک ...
سنگی میان تنگ بلورش نشسته است ...
مردم در انتظار نوای نی اند و مرد...
حتی نفس نمی کشد از بس که خسته است ...
پیچیده بوی دوست در آنسوی پنجره ...
نفرین به هر چه پنجره وقتی که بسته است ...

خدایا ..منو ببخش ...خدایا ...با چه روئی دیگه به نماز واستم ؟؟
خدایا ..میدونم از من متنفری ...میدونم دلتو رنحوندم ...
ولی خودت که شاهدی ...خودت بهتر از هر کسی به همه مسائل واقف هستی ...
خدایا ...چکار کنم با این بار گناه ...که مثل یه کوه روی دوشم سنگینی میکنه ...؟؟؟
خدایا ...کمرم شکست ...
خداااااااااااااا......
.
.
.
وقتی که غم و سر در گمی گریبان یک مرد را بگیره...
وقتی یه مرد به تنهایی خودش پناه ببره...
وقتی علاقه ای به پشت سر نگاه کردن و امیدی به اینده نداره ....
وقتی بغض گلوشو فشار میده... ولی مجبوره واسه حفظ غرورش لبخند بزنه ....
یه کوه درد می شه... یه کوه آتشفشان ...که جلوی فورانش رو غرور گرفته در بغض و ناراحتی ......
در تنهایی که فقط خودش باشه و خدایش.........
گریه نمی کنه... فریاد میزنه ............
گله می کنه ......
قدم میزنه ولی بازم بی صدا ...
بی صداتر از قبل ......
اشک تلخی از قلبش تراوش می کنه و به روی سوز جگرش می ریزه...
و اینها همه خوبه... چون هنوز غرور داره...
وای به روزی که بشکنه این غرور...
خدااااااااااا کدوم غرور ...؟؟؟؟غرورمم شکست ....
پیشتر از آنکه چو گردی ، زمیان برخیزم ...
دوستان ..برام دعا کنید کار نیمه تمامم را بتونم تموم کنم ...
و امروز هر چه زودتر و با نتیجه مطلوب تموم بشه ....
بالاخره هر کسی توی زندگیش...
باید تاوان اشتباهات خودش را پس بده ....
خوب منم دارم تاوان خیلی سنگینی را میدم ..
البته تاوان گوش کردن به حرف دل و احساسم را میدم ...
نمی دونم اینجائی که هستم تقدیر منه یا تقصیر من ...
حالم خوب نیست ...برام دعا کنید ....
هـــــــوای خانه چه دلگـــــــیر مــی شــــــود گاهــــــــی ...
از این زمـــــــــانه دلم سیـــــــــر می شــــود گـــــــاهی ...

کاش دنیا یکبار هم که شده
بازیش را به من می باخت
مگر چه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش؟!...