دل مویه

....من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم

برگرد...

یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ 8:30
رفـتی ...


تمـــــــام شعـــــرهـای دنــــــــــیا را برایـت ســـــرودم...


برگــــــرد...


قــــــول کـــه اینبار فقــــط " ناز نگـــــــاهت  "را بکـــشم ...

.

.

.

بعضی وقتها که دلم میگیره ..


دوست دارم گوشی تلفن را بردارم ...


زنگ بزنم به  "خـــــــــدا "


بگم : خـدا جون سلام ...


دلم گرفته ....


میای منو ببری یه دوری بدی دلم باز شه ؟؟؟؟؟؟

رسول

به جهنم ...

شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ 9:43

بالاخره یک روز  مـــــــی بــــــوســـــــمت ...

چــــیــــه ؟؟؟؟

فوقش خدا منو می بره  "  جــــــهـــــنــــم  "  دیگه ...

 فوقش می شم   " ابـــلــــیــــس "  ...

 اونوقت تو هم به خاطر این که یک      " ابـــلــــیــــس "     

تو را بوسیده ...

 "  جــــــهـــــنــــمـــی  "    می شی ...

 "  جــــــهـــــنــــم  "    که اومدی ...

 من اونجا پیدات می کنم و دور از چشم خدا ...

هر روز    مـــــــی بــــــوســـــــمت   ...

 واااااااااای خدا...

 چه بهشتی میشه    "  جــــــهـــــنــــم  "  ...

آره ...حتما یه روز  مـــــــی بــــــوســـــــمت ...

رسول

دل تنهای من ...

پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ 21:8

مچاله کن ، بشکن ، بند بزن ، خط بزن ،

 

خلاصه راحت باش …

 

 ارث پدرت که نیست ،

 

" دل تنــــــــهای مــــــن "  است....

.

.

.

خواستم باهاش درد دل کنم...

اول ازش پرسيدم :

سيگارداري؟...

گفت: مي خواي بکشي..؟

گفتم: نه ...

تو بکش تا طاقت حرفامو داشته باشي ..

رسول

آرزو ...

پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ 20:16

"  گــــــل مـــــــن "

از همان روزي كه تو را ديدم...

 شب و روز دست به آسمان دراز مي كنم ...

 از خدا تمناي  "  خـــــــار " بودن مي كنم...

رسول

تنهائی ...

پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ 9:3

دیروز تنهایی ام را دیدم

 

تکیده تر ، پیرتر ، فرتوت تر ...

 

صورتش اما سرخ سرخ بود .

 

حالش را پرسیدم

 

خنده ای کرد و گفت :

 

خیلی خوب است

 

دروغ می گفت !

 

جلوتر که رفت صدای سیلی را شنیدم

 

که بر صورت خودش نواخت...

.

.

.

الان  دلم میخواد کفش هامو در بیارم ...

 

یواشکی نوک پا نوک پا از خودم دور شـم ...

 

بعد بزنم به چاک...

 

فرار کنم از خودم ...

رسول

هستی ...

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ 22:47
هستی من

عشق چیز عجیبی نیست ،


عزیز دلم ! 


همینه که  اگه تو  "دلت بگیره "   من  " نفسم می گیره "

رسول

تقدیم به تو ...آری ...خود خود تو ....

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ 20:57

اسمش را گذاشتم دوست مجازی

 

اما اونطرف  یک آدم حقیقی نشسته

 

خصوصیاتش را که نمی تونه مخفی کنه

 

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هاش رو می نویسه

 

وقت  پست میکنه برام، وقت  پست می کنم  براش

 

وقتی تو صحبت هام به عنوانِ دوست یادش می کنم

 

مطمئن می شم که حقیقت داره 

 

هرچند کنار هم نباشیم

 

هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،

 

من براش سلامتی و شادی آرزو دارم

 

هرکجا که باشه...


هر کجا که  هستی ...


آره ...تو رو میگم دوست خوبم ...تورو 

 

 

 

رسول

وقتی میری ...

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ 17:1

 

 تقدیم به تنها بهانه بودنم ...

میگــــــــــــما...

راستی چرا وقتی میری

همه جا تاریک می شه ؟

انگار از اول مرده بودم. . .

نه اینکه فکرکنی دارم  گریه می کنم، نه. . . . .

فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم

و آروم نمی‌گرفتم...

می‌دونی؟؟

حتی صدای قلبم هم نمیاد...

انگار همه‌اش رو قبلا برای نفس‌هات شمردم...

نه که ترسیده باشم، نه

فقط می‌خوام بدونی چرا شبا می رم زیر تخت میخوابم

       که خدا منو بی تو نبینه...   

    آخه خیلی خجالت میکشه ....     

رسول

برای دل خودم ...

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ 14:16

نیازی به انتقام نیست...


 فقط منتظر بمان...

 

آن ها که آزارت دادند...


 سرانجام به خود آسیب می زنند...


 و اگر بخت مدد کند...

 

خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی ...

رسول

کاش ...

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ 9:24

کاش هر روز " جــــــمـــــعـــــه " بود . . .

 

آن وقت می توانستم . . .

 

"  دلتنگی هایم  " را . . .

 

برگردن غروبش بیاندازم

.

.

.

تختی که هر شب

"  تنــــــــــها "

با یاد کسی روش بخوابی...

تخت نیست که . . .

" تابــــوته "


رسول

بغض لعنتی...

دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ 19:22


خدایا ...

 

یک نفررا بفرست ...

 

که محکم بزنه  توی گوشم...

 

بی هیچ دلیلی...

 

فقط بشکنه


 این  " بــغـضِ لــعنـتـی " را...

 

رسول

امتحان ...

دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ 18:9

میگن : 

خدا آدمایی رو که خیلی دوست داره...

 زیاد امتحان میکنه...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اینطور که من حساب کردم ...

خدا " دیوونه ی " منه . . . 


رسول

مرد تنها...

دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ 13:30

در شبی پائیزی ...

 

درختان باغ بیاد دارند ..

 

" مـــــرد تنــــهائی  " را ...


که در پناه تیرگی ها می رفت ...


و آرزویش این بود که کسی در تاریکی ...

 

او را صدا کند ...

 

اما هرگز کسی او را به نام نخواند...

 

مگر برگهای خشک در باد ...

 

و ناودانها به وقت باران ...


رسول

خـــــــــدایا ....

یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ 16:47

خدایـــا ؛

ایـن روزهــا حرفهـــایم ...

بوی ناشـــکری می دهنــد ...

امـــا تـــو...

بـه حســـاب  " درد هایم " بگـــذار...

رسول

همه چیز تموم شد ....

شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ 13:21

وقتی یه مرد غم داره یه کوهی از درد داره


مردی کنار پنجره تنها نشسته است ...

مردی که بخش اعظم قلبش شکسته است..

 

مردی که روح زخمی او درد میکند ...

مردی که تار و پود وی از هم گسسته است ...

 

چیزی درون سینه او می خورد ترک ...

سنگی میان تنگ بلورش نشسته است ...

 

مردم در انتظار نوای نی اند و مرد...

حتی نفس نمی کشد از بس که خسته است ...

 

پیچیده بوی دوست در آنسوی پنجره ...

نفرین به هر چه پنجره وقتی که بسته است ...


خدایا ..منو ببخش ...خدایا ...با چه روئی دیگه به نماز واستم ؟؟


خدایا ..میدونم از من متنفری ...میدونم دلتو رنحوندم ...


ولی خودت که شاهدی ...خودت بهتر از هر کسی به همه مسائل واقف هستی ...


خدایا ...چکار کنم با این بار گناه ...که مثل یه کوه روی دوشم سنگینی میکنه ...؟؟؟


خدایا ...کمرم شکست ...


خداااااااااااااا......


.

.

. 

وقتی که غم و سر در گمی گریبان یک مرد را بگیره...


 وقتی یه مرد به تنهایی خودش پناه ببره...

 

وقتی علاقه ای به پشت سر نگاه کردن و امیدی به اینده نداره ....

 

وقتی بغض گلوشو فشار میده... ولی مجبوره واسه حفظ غرورش لبخند بزنه ....

 

یه کوه درد می شه... یه کوه آتشفشان ...که جلوی فورانش رو غرور گرفته در بغض و ناراحتی ......

 

در تنهایی که فقط خودش باشه و خدایش.........

 

گریه نمی کنه... فریاد میزنه ............

 

گله می کنه ......

 

قدم میزنه ولی بازم بی صدا ...

 

بی صداتر از قبل ......

 

اشک تلخی از قلبش تراوش می کنه و به روی سوز جگرش می ریزه...

 

و اینها همه خوبه... چون هنوز غرور داره...

 

وای به روزی که بشکنه این غرور...


خدااااااااااا  کدوم غرور ...؟؟؟؟غرورمم شکست .... 

 

 


رسول

یارب ...

شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ 8:20
یارب از ابر هدایت برسان بارانی ...


پیشتر از آنکه چو گردی ، زمیان برخیزم ...


دوستان ..برام دعا کنید کار نیمه تمامم را بتونم تموم کنم ... 


و امروز هر چه زودتر و با نتیجه مطلوب تموم بشه ....


بالاخره هر کسی توی زندگیش...


 باید تاوان اشتباهات خودش را پس بده ....


خوب منم دارم تاوان خیلی سنگینی را میدم ..


البته تاوان گوش کردن به حرف دل و احساسم را میدم ...


نمی دونم اینجائی که هستم تقدیر منه یا تقصیر من ...


حالم خوب نیست ...برام دعا کنید ....

هـــــــوای خانه چه دلگـــــــیر مــی شــــــود گاهــــــــی ...


از این زمـــــــــانه دلم سیـــــــــر می شــــود گـــــــاهی ...





کاش دنیا یکبار هم که شده


بازیش را به من می باخت



مگر چه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش؟!...

رسول
ط¨غŒظˆع¯ط±ط§ظپغŒ
قصه اینجوری شروع شد
که تو بی قراری من تو رسیدی
منودیدی
 مثل خورشید تو تابیدی
به تن مرده ی عشقم
تودمیدی
منو دیدی
قصه اینجوری شروع شد
اون سوار خسته راهی
که کشیدی تا در کوچه احساسو پریدی
 منو دیدی
منودیدی
قصه اینجوری شروع شد
قصه ی عشق منو تو
قصه ی پاییزو برگه
قصه ی کوچ و تگرگه
قصه ی جنگل و رازه
قصه ی درد ونیازه
قصه اينجوري شروع شد
حالا من موندم و احساس
که یه دنیاست
آخر عشق منو تو
یه معماست  
غصه ی ما رو نخور
صبح غزل خون دیگه پیداست
دیگه پیداست ...
رسول زوار تربتی
msina12@yahoo.com


ای کسانی که می آیید ...می خوانید ...و بدون کامنت می روید...
بدانید که این آمدن ها " اصلا " به دلم نمی نشیند ... !!




برای هر کسی.........
یه اسم تو زندگیش هست.........
که تا ابد......
هر جایی بشنوتش.....
ناخودآگاه...
بر میگرده به همون سمت...!
.
.
.
.
نمی دونم یه روزی میاد ...
که تصادفا یه صفحه جلوت باز بشه ....
و یهو عکس منو ببینی ؟
عکسی که شاید شبیه خاطره های سالهای دور زندگیت باشه ...
نمی دونم اگه اون روز بیاد ...
چه فکری می کنی ...
شاید بی تفاوت از کنارش بگذری ...
شاید سریع اون صفحه را ببندی ...
شاید آهی بکشی و ...
شاید بگی : چه جالب ، من این عکسو می شناسم ...
خیلی شبیه آرزوهای دورمه ....
خیلی شبیه خاطرات خوب زندگیمه ...
نه نه ....خوب نه ....
آخه میدونم بهت بد کردم ...
این صفحه را بازکردم ....
که حرفهامو ...
درد دلامو...
غصه هامو...
واست بنویسم ...
به امید روزی که ....
.
.
.

اصلا ولش کن ...
دارم فکرامو بلند بلند می نویسم ....
.
.

اگه یه روز به این صفحه بر خوردی ....
حداقل یک پیام خالی برام بزار ....
یه نشونه ...
از همون نشونه هائی که یه زمانی ....
هر روز یه جائی می زاشتی .....
که بفهمم .....
بفهمم به یادم بودی ....
از همونها که اگه یه روز ...
نشونی ازت نمی دیدم ...
مثل دیوونه ها ...
زمین و زمان را بهم می دوختم و دیوونه بازیم گل می کرد....
شایدم یادت بیاد که هر شب ....
هر جا هستی باید می رفتی  زیر سقف آسمون و....
ماه را نگاه می کردی ....
راستی چند ساله ماه را ندیدی ....
.
.
.
از همون نشونه ها که لای دفتر خاطراتم می زاشتی و منم هر شب بوشون می کردم ...
.
.
.
از همون نشونه ها که ....
میومدی و پشت پنجره می زاشتی ...
که بفهمم هنوزم هستی ...
هنوزم بیادمی ...
هنوزم ...
.
.
.
بگذریم ...
فقط می خوام بگم منو ببخش...
.
.
.
منو ببخش...
که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرونو...
که گرفتم جای دست عاشق تو ....
حس عشق دیگرونو...
لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو
غافل از معجزه ی عشق تو   ، بودم اسیر جادو
منو ببخش ....
که درخشیدی و من چشمامو بستم...
منو بخشیدی و من چشمامو بستم....
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم...
که نیاوردی به روم هر جا دلت را میشکستم....
منو ببخش ....
که درخشیدی و من چشمامو بستم....
منو بخشیدی و من چشمامو بستم....
منو ببخش منو ببخش منو ببخش منو ببخش....




رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
                                                  راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از دردو بی امید
                                                   در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تورا
                                                   با اب های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم مگو مگو که  چرا رفت ننگ بود
                                                  عشق من و نیاز تو و سوز وساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
                                                   بیرون  فتاده به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم
                                                    در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
                                                     فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من ازدو چشم روشن گریان گریخته ام
                                                    از خنده های وحشی طوفان گریخته ام
از بستر  وصال به اغوش گرم  هجر
                                                  ازرده از ملامت وجدان گریخته ام
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
                                                 دیگر سراغ شعله ی اتش ز من مگیر
می خواستم شعله شوم سرکشی کنم
                                                   مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
                                                    در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
                                                  دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم






دلهره :
با دلهره و تشویش ....شک کردم به کار خویش ....

                                                که یه راه نشناخته .... یه عمر دیگه در پیش ...؟

گفتم : از چه می ترسی ...؟ آخرش یه راهی هست ...

                                         دلم میخواست نرم ، دستام ....در حیاط را داشت می بست....

گفتم: نکنم تردید.... در حیاط رو خوب بستم ....

                                               به انتظار هیچ چیزی ....دیگه یه لحظه ننشستم....

انگار که یکی میگفت ....می گفت : لحظه موعده ....

                                                    تردید نکنی یک وقت....نه دیره و نه زوده .....

راه افتادم و هی رفتم ....شاید  دلم  کمی وا شه ....

                                                       به عشقی که یه جور امروز ....زود بگذره فردا شه....

                                                          به امیدی که تا فردا.....

                                                                           نور امیدی پیدا شه .....

                                                                                            نور امیدی پیدا شه ...







وقت مردن .... شمع دانی که به پروانه چه گفت ؟
گفت : ای عاشق بیچاره ....فراموش شوی ....
سوخت پروانه ....ولی خوب جوابش را داد ....
گفت : طولی نکشد ....تو نیز خاموش شوی ....



مدتی هست که عاشق شده ام...
فارغ از هر چه خلایق شده ام ...
هرکسی دید ، ملامت کردم ...
گله ای نیست ، من عادت کردم ...




ط¯ظˆط³طھط§ظ†
ع©ط¯ظ‡ط§غŒ ظˆط¨ظ„ط§ع¯