دوستانی که در زمینه بازار مالی فارکس فعالیت میکنند
میتوانند در گروه رایگان استراتژی های فارکس کمک
اتاق صوتی مشاوره
کانال سیگنال نقطه ای
و تحلیل های روزانه در تلگرام عضو شوند
ادرس :
https://t.me/eforex_komak
تو را گم کرده ام امشب ...
و حالا لحظه های من ...
گرفتار سکوتی سرد و سنگینند...
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند...
نمی دانی چه غمگینند...
چراغ روشن شب بود...
برایم چشم های تو...
نمی دانم چه خواهد شد ...
پر از دلشوره ام...
بی تاب و دلگیرم...
" کجا ماندی "؟؟؟؟
که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم ...
پی نوشت :
امشب باران هم بوی تو را میداد ...
و من چه کودکانه در تمنای نگاهی بودم...
که با نگاهم احساس گنگ آشنائی کند ...
امشب دوباره به حقیقت این مطلب ایمان آوردم ...
که " تـــو " همان بارانی ...
دست م ن کوتاه از دیدار تو ..
قلب من اما همیشه یاد تو ...
تا بی دغدغه ...
در میان گیسوانت تاب میخوردم ....
ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ†ظˆط´طھظ‡بر درخت خاکستری پنجره ام ...
برگی رویید..
و نسیم سبزی ...
تار و پود خفته مرا لرزاند...
و هنوز من ...
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم ...
که براه افتادم ...
پس از لحظه های دراز ...
سایه دستی روی وجودم افتاد ...
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد ...
و هنوز من ...
پرتو تنهای خودم را ...
در ورطه تاریکی درونم نیفکنده بودم ...
که براه افتادم ...
پس از لحظه های دراز ...
یک لحظه گذشت ...
برگی از درخت خاکستری پنجره ام افتاد ...
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید ...
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم ...
که در خوابی دیگر لغزیدم...
"سهراب سپهری"

من شک دارم!!!
به تمامِ روزهایِ " بــــی تـــو "
وقتی که تمامِ تقویم ها
سراسر تعطیل می شوند
و دیگر هیچ انفجارِ بزرگی
نویدِ زندگی نمی دهد
انگار کرکره ی روزگارم
با پلک هایِ تو
سقوط کرده است…
....خوبم
مثل درختی که موریانه ها...
همه وجود و ریشه هایش را خورده اند ...
دیگر نگران تیزی تبرها نیستم
بودنم به تلنگری بند است ...
"رسول"

لعنت به تو
" ای دل "
که همیشه جائی جا میمانی
که تو را نمی خواهد ....
****************************************
حتم دارم که تو از کنار دریا عبور کردی
که عمریست امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و میروند ...
این روزها بیش از حد ساکت و ساکنم...
چیزی نیست که مرا سر ِ شوق بیاورد !!!
جز " تــــــــــــو "
توام که نیستی ...

گاهی حرف نزدن ...
از نداشتن حرف نیست ..
از داشتن حرفهای زیاد است...
راستی...
دیـشبـــ داشتم خاطراتت را مرور می کردم ...
دوباره عاشقت شدم ...

کاش شبی... روزی... جایی ...
بر لبان تو تکرار می شد…
نامم...

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است ...
کم است ...
کم است ...
کم است ...
کم است ...

غروب که میشود.... دلم تنگ تر میشود ...
محکم ترخودم را درآغوش میگیرم ...
وتنها به مردمانی می اندیشم ...
که بی آن که نگاهم رابخوانند...
چه بی رحمانه " قضاوتم " میکنند...!!

همه گناه ها را هم که گردن من بیندازی
عاشق شدن من تقصیر تو بود ...

میدانی دوست من ؟
شیشه های شکسته ... تعویض می شوند ...
پل های شکسته ... تعمیر ...
و آدم های شکسته ...
" فراموش "

نداشتن ..
هیچوقت به تلخی فراموش کردن یک " داشتن " نیست ..
هر چند...
فراموش کردن تو کار من نیست ...
باید برای دلم کار دیگری دست و پا کنم ...

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود ...
این روزها برای گرفتن خبری از من ...
عجیب صبوری

کاش میدانستی ...
برای اینکه تنها هستم تو را نمی خواهم ...
برای اینکه تو را میخواهم ..
تنهایم ...

![]()

خــَـستهـ ام از رفتم..رفتی...رفت هـآ..
همــیشـهـ حـَرف از رفتن هــاست..
کــــــــــآش یکــی بآ آمدَنَـش غافلگیرمـ میکـرد..

چه بی تفــــــــاوت زندگــــــــی می کنند
آدمــــ هــــــــا ...
بی آنــکه بداننـــــــد در گوشـــه ای از دنیــــا
هـمــه دنیــای کســـی شـده انــــد ...!

گاهی آنقدر دلم هوایت را میکند …
که شک میکنم ...
این دل مال من است یا تو …

همیشه هم حرارت لازم نیست…
گاهی از سردی یک نگاه…
یک حرف ...
یک کلمه ...
یک جمله ...
هم میتوان آتش گرفت...
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی دلبرم و با همه پیری پسرم ...
" سیزده " را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن " سیزدهم " کز همه عالم به درم
ﺧـــﺪاﯾﺎ...
آدم ﮔِﻠﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳــﺎﺧﺘه ای...
ﺳﻨـــﮓ ﺷـــﺪﻩ اﻧـــﺪ . . .
ﺑﺎرانـــــ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ اﺳــــﺖ ...
اﺑﺮاﻫﯿـــﻢ را ﺑــﺮﮔــﺮدان . . .

یک ساعت که آفتاب بتابد،
خاطره ی آن همه شب های بارانی
از یاد می رود....
این است حکایت انسان ها...
" فراموشی "
عید همتون مبارک
خوب بالاخره سال 91 با همه بدیها و خوبیهاش ..با همه خاطرات تلخ و شیرینش و همه اتفاقهای ریزو درشتش ..با همه لبخندها و اشکهاش و دلتنگی هاش گذشت و وارد سال جدید شدیم ..
خدا را شکر میکنم که توفیق داد و امسال لحظه سال تحویل روبروی مادر عزیزم نشستم و سال جدید را در کنارش و با یاد پدرمهربانم و یاد تک تک شما عزیزان و آرزوی سلامتی و تندرستی و توفیق و موفیقت آغاز کردم ...اون لحظه ناب سال تحویل در حال خوندن قران همینطوری که بارون اشک چشام... پنجره غیار گرفته دلمو شستشو میداد ..تک تکتون را بیاد آوردم و برای همتون بهترینها را از خودش خواستم ..امیدوارم سالی که پیش رو دارید ...سال برآورده شدن آرزوهای قشنگتون باشه و دیگه غم سراغ هیچکدومتون نیاد و سالی سرشار از شادی براتون رقم بخوره ..از خدای مهربون بهترین تقدیر ها را براتون خواستم ..
بالافاصله بعد تحویل سال اومدم که بگم بیاد همتون بودم ..
منو از دعای خیرتون محروم نکنید که بس محتاج دعای شما خوبرویان خوش قلب هستم ...
آرزوی این برادر حقیرتون ، سلامتی و شادی و کامیابی و موفیقته برای شما آجی داداشای گلم ..
در پناه ایزد پاک ...بهترینها از آنتان ...
دوستدار همتون : برادر کوچک شما :" رسول "
نوروز ...
نرم نرمک از راه میرسد ...
تا به ما یاد آوری کند که از پس هر زمستان بهاری ست ...
" آموخته ام تنها زمستانی را که بهاری نیست ..زمستان دل یخزده من است ... "
عشق را بهانه زندگیتان آرزو میکنم که زندگی بدون عشق...
کوره راهی را ماند بی انتها ..به سمت نیستی ...
لحظه لحظه زندگیتان سرشار از رایحه خوش حضور عشق و امید ...
عطر شکوفه های سیب و سنجد و گیلاس ...
گوارای وجود سراسر پر مهر و محبتتان باد ...
سال نو مبارک ...
ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ†ظˆط´طھظ‡
زود ...آن چنان گذشت ...که تیــــــــر از کمان گذشت ...
یـــک روز صـــــرف بستن دل شــــد به ایـــن و آن ...
روز دگــر ...به کنــدن دل ... زیـــن و آن گـذشــت ....
ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ†ظˆط´طھظ‡تنها نشسته ام...
چای مینوشم، و بغض می کنم !
هیچکس مرا به یاد نمی آورد !
این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی !
و من ...
حتی آرزوی یکی نبودم ...
وقتی گوش شنوا نیست ...
حرف تازه ای ندارم ...

دوستـــــــی هـــــــا بیـــــــــــــرنـــگ ...
بـــــی کســـــی هـــــــا پیــــداســــت ...
راســـت مـــــی گفت سهـــــراب ...
آدم اینجــــــــا تنــــــهاست...
ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ†ظˆط´طھظ‡تو را نمی دانم ..
اما من ...
هر صبح دم به هوای دیدن تو پلک می گشایم ...
و به تمنای تو ...
سر بر آستان دوست می گذارم
بجای ربنای قنوتهایم
تو را طلب میکنم
و در سبحان ربی العظیم و بحمده رکوعهایم
تو را می ستایم
و در سبحان ربی العلی و بحمده سجودهایم
آه ...از سجودهایم دیگر نپرس ...
آنجاست که دیگر نای برخواستن ندارم
دلم میخواهد انقدر سجده هایم را طولانی کنم
تا بالاخره خودت بیائی و...
تو را نمی دانم...
اما من...
هر صبح دم به هوای دیدن تو پلک می گشایم ...
و به هوای استشمام بوی تو
نفس میکشم ..
و به جستجوی تو ...
به نگاه حیز این مردم
خیره میشوم ...
تو را نمی دانم ..
اما من ...
تمام تپشهای قلبم را برایت میشمارم
راستش دیگر اعداد هم از زیادی تعداد ضرباتی که بی تو شمرده اند...
خسته شده اند ...
تو را نمی دانم...
اما من ...
به یاد نگاه زیبای تو به زیبائی ها می نگرم
و زشتی ها را به امید وصال تو تحمل میکنم
و خوبها را با یاد تو می ستایم و
محبتها را ...
نه ... دیگر محبتها را خرج کسی نمی کنم ..
کمیاب شده اند ...
در انبار دلم احتکار میکنم تا بالاخره خودت بیائی
و همه را یکجا نثارت کنم
تو را نمی دانم ..
اما من...
هر روز رخت چرک خاطراتم را به بند خیالت می آویزم
تا نسیم خوش قدمهایت
ببرد همه دردهای رفتن را
و ذهن خسته من
تکرار کند روزهای خوب باهم بودن ...
تو را نمی دانم...
اما من ...
هر روز با یاد تو بر کوهپایه هایم دلم قدم میزنم ...
تا میرسیم به نوک قله های بی قراری
همانجائی که عهد بستیم
جدائی را تاب نیاوریم
و چه خوش باور بودم من
که نمی دانستم
در فرود از این قله
من به تو می اندیشیدم و تو به او...
تو را نمی دانم ..
اما من..
هنوز هم بیاد دارم
التماس نگاهم را در هنگام وداع ...
آن زمان که تو در اوج نازک خیالی ...
آشفته حالی دلم را ندیدی
و گیسوانت را به دوش انداختی ...
تا سایه گستر چشمانت ...
سوز و سودای دلم را نادیده بگیرد ...
تورها گشتی از قید دلتنگی هایم ..
و چه آسان دست کشیدی از دستانی که
به تمنای جرعه ای عشق بسویت دراز کرده بودم ..
تو را نمی دانم ..
اما من ...
هنوز هم با شنیدن نامت
بر اندامم رعشه می افتد و
بغضی سخت گلویم را می فشارد و
لرزشی سرد بر صدایم طنین انداز می شود ...
و با گفتن اولین کلمه
نگاه مردمان بر من میلغزد
و چرائی حالم را با نگاهشان
پرس و جو می کنند
و من تمام بغض ها یم را به سختی فرو میبرم
و اشک را در گوشه چشم پنهان میکنم
و بازهم مثل همیشه ..
هوای سرد زمستان را بهانه ...
تو را نمی دانم ..
اما من...
گرمی زندگیم را در نگاه تو یافتم
میدانم خودخواهی بزرگی است تو را از خود دانستن
وقتی هزاران چون منی محتاج نگاه زندگی بخش تو هستند
و نیازمند دستان معجزه گر تو ...
و برای بینا شدن ..
تشنه بوی پیراهنت ...
تو را نمی دانم ...
اما من ...
به هنگام وداع
حرفهای آخرم را با بغضی سخت
فرو بردم
تا نریزد این دیوار بلند غرور...
تو را نمی دانم...
اما من...
در عمق چشمهای تو
خورشید زندگیم را یافتم
تا گرمی بخش کوچه باغ خاطره ام شود ...
در روزگار یخبندان غزلهایم ...
تو را نمی دانم...
اما من بعد از تو...
همخانه باران شده ام
و کویر خشک گونه هایم
دایه مهربان گریه های شبانه ام شده است
تو را نمی دانم...
اما من...
هر شب در زیر نور ماه
به تو می اندیشم
و به این می اندیشم
که تو را دوست دارم
آری
تو را نمی دانم...
اما من...
تو را
تا بی نهایت
تا بیکران ها
دوستت دارم ...
هرچند هنوز هم
تو را نمی دانم ...
"واگویه های رسول "
ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ†ظˆط´طھظ‡واپسین روزهای دی ماه بود ...
فضای خانه را شور و شوق رسیدن مسافری کوچک پر کرده بود
روز مبعث پیامبر مهربانی
هنگام اذان ظهر
صدای گریه طفلی
در اتاق کوچک خانه طنین انداز شد
و اشک شوق پدر و مادر و برادر و خواهرها
به گونه هایشان غلطید...
طفلی بیگناه آمد تا عروسکی شود برای بازی غم ..
و حدس میزنم در هنگام تولدم ...
غم شادمان ترین بود....
که همزادش چشم به جهان گشوده
و مونس شبهای یک عمر او خواهد شد...
پنداشتم غم عروسکی است برای شادمانی دلم
بعدها فهمیدم من عروسکی بودم در دستان غم ...
در تمامی شبهای زندگی
سهم این طفل تنهائی بود
و تمام دارائی اش
قلبی کوچکی در سینه
که همیشه عشق را فریاد میکشید...
قلبی که هرگز کسی او را به مهربانی ستایش نکرد
و هر چه بزرگتر شد
دارائی اش روز به روز بی ارزش و بی ارزش تر شد...
هیچگاه صدای اهورائی عشق در دلش طنین انداز نشد
و عشق در قلب کوچک طفل ..خود را در پستوی زمان تنها یافت
امروز سالروز تولد آن طفل است
سالروز تولد من
و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم...
که خلق شده ام برای حسرت...
حسرت بوسه های عاشقانه ای که هیچگاه برلبانم ننشست...
حسرت آغوش مهربانی که هیچگاه به گرمی در آغوشم آرام نگرفت
و نگاه امیدواری که هیچگاه بر نگاهم نلغزید
و دستهای نوازشگری که هیچگاه برای لمس بودنم
بر گونه های همیشه خیسم دستی نکشید
و حسرت یک صدا ...
صدائی که نام مرا فریاد زند
ولی هیچگاه کسی مرا بنام نخواند ..
حسرت شنیدن یک کلمه ...
یک دوستت دارم...
یک برای تو زنده ام ...
یک بی تو میمیرم ...
یک با تو میمانم ...
حسرت یک حضور...
برای پر کردن حجم اینهمه تنهائی...
وحسرت یک شانه...
برای خالی کردن اینهمه بغض ...
سالیان درازی است که در گلخانه دلم ..
کاشته ام گلهای محبت را ...
و هر روز با اشک چشم آبیاری میکنم ..
تا پژمرده نشود ...
گلهای امیدم ...
تا روزی که بیاید ..
همدم شبهای تنهائی ام ...
وبچینم با دستهای مهربانی...
گلهای رنگارنگ عشق را...
و همه خوبیها را نثارش کنم...
بصورت دسته گلی از گلهای یاس و میخک ...
و بسازد سبزترین خاطرات زندگی ام را ...
و ببرد همه خاطرات تلخ بی کسی سالها را ..
ولی افسوس که هیچگاه کسی نبود ...
و گلهای دلم یک به یک پژمرد ...
امروز دفترچه خاطرات دلم را خالی میبینم
از عشق و مهربانی....
دفترچه ای که میتوانست سرشار باشد
از روزهای خوش با هم بودن و حضور...
آمدم با هزاران آرزو و امید...
به اینجا رسیدم در برآورده ساختن آرزوی دیگران...
و ادامه خواهم داد...
با آرزوهای گران...
آرزوهائی که هیچگاه از رویا به واقعیت مبدل نشد...
من چشم امیدم به فرداهاست ...
پس تا آن زمان ..
تولدم مبارک نیست ...
"واگویه های رسول "
نرو پائیز...
من به خودم قول داده بودم
اینبار که بیائی عاشق شوم
سرمای زمستان را به امید گرمای عشق به آغوش کشیدم
و بهار را ...
در آرزوی عاشق شدن به نظاره نشستم
یخ روزهای تنهائی ام را به گرمای سوزان مرداد سپردم
تا تو از راه برسی و برایم عشق بیاوری
نرو پائیز...
من هنوز عاشقانه هایم را زمزمه نکرده ام
من هنوز دست در دست معشوق برگهای طلائی تو را قدم نزده ام
من هنوز در زیر بارانهای تو
بی چتر ... با یار عشق بازی نکرده ام
من هنوز نجوای عاشقانه ام را به دست بادهای مهربانی ات نسپرده ام
من هنوز هم آغوشم خالیست
و دستانم در تمنای دستهای کسی است که به خود وعده داده بودم با امدن تو بیاید
من به خودم قول داده بودم ..
تو که آمدی برایم عشق بیاوری ..
من به دلم قول داده بودم برایش همدلی بیایم
من به چشمهایم قول داده بودم هر صبح زیبای تو پلکهایم را در چشمان معشوقه ام باز کنم
و شبهای سرد تو را به گرمی عریان آغوشی پناه ببرم که بهشت آرزوهایم
در لابلای بازوانش نمایان شود
من به پاهایم قول داده بودم در برگ ریزان تو
جاده های تنهائی را همگام با قدمهای سبز او سپری کنم
نرو پائیز ..
من به قلبم قول داده بودم تو که بیائی ..
ضربان ناموزونش
آهنگ عاشقی را بنوازد
و من با عروس زیبای ارزوهایم ..
با سرود خش خش برگ های رنگارنگ تو و نسیم باد بی انتهایت برقصیم
من به نفس هایم قول داده بودم
تو که بیائی ...
تک تکشان را برای همنفسی بشمارم که هدیه پائیزی ام شود
نرو پائیز...
من به خودم قول داده بودم در شبهای ملال اور تو
غزل های غم انگیز جدائی را به سرود عشق مبدل سازم
من تمامی مشق های عشقم را برای شبهای بلند تو
و بوسه های عاشقانه ام را برای ترکاندن انار لبهای معشوق
کنار گذاشته بودم
نرو پائیز...
من بخودم قول داده بودم
اینبار که امدی عاشق شوم
من بخودم قول داده بودم برایم عشق جاودان می آوری
نرو پائیز ...
شانه هایم نای کشیدن اینهمه ارزو را تا پائیزی دیگر ندارد
مرا شرمنده خودم نکن
لحظه ای درنگ کن...
صدای پای عشق می اید
تو بروی زمستان مجالی برای دل نمی گذارد
و قدمهای عشق سست میشود
نرو پائیز تا عشق به من برسد ....یا من به عشق ..
نمی دانم
فقط میدانم تو که بروی ..
همه ارزوهای این سالها سرابی میشود
و گل امید نشکفته ام در بیابان دل
غنچه ای پر پر می شود ...
نرو پائیز...
من قول داده ام ...
" واگویه های رسول "
این شعر را یه جا خوندم ..دیدم چقدر با حال و هوای این روزهای من جور در میاد ..
خوب ..خوشم اومد ..گذاشتمش توی ادامه مطلب ..
امیدوارم شرح حال شماها نباشه ...
بعضـــــی وقتـــ ـ ــا مجبورے تو فضاے بغضتــــــ بخندے...
دلتـــــ بگیره ولـــــے دلگیرے نکنـــــے...
شاکـــے بشــے ولـــے شکایتـــــ نکنے...
گریه کنے اما نذارے اشکاتـــــ پیدا شن...
خیـــ ـ ـــلے چیزارو ببینے ولے
ندیدش بگیرے...
خیلے حرفارو بشنوے
ولی نشنیده بگیرے!
خیلے ـها دلتـــــو بشکنن ...
و
تــــــو
فقــــط
سکوتــــــ کنے....
بعضـــــی وقتـــ ـ ــا مجبورے...

به چشمهـآیتــ بگـو نـگـآهمـ نکنند...
بگو وقـتی خـیـره اتــ مـی شـومـ ،
سرشـآטּ بـه کـآرِ خـودشـآטּ بـاشـد !!!
نـَه که فکـر کُنی خجـآلتــ میکِشمـ هــآ ...؟؟!
نـه !!!
حَواسم نـیـسـت . . .
دوبـاره عـآشقتــ میشوَمـ ...
اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....
فــکر کــردند درد نــدارد ،
سنــگین تر زدنــد ضــربه هارا
اگه این زندگی باشه...
اگه این سهمم از دنیاس ...
من از مُردن هراسم نیست...
یه حسی دارم این روزا...
که گاهی با خودم میگم ...
شاید مُردم حواسم نیست...
آی دنیـــــــ ـا... بیــــــــ ـزارم ازت ...

نا رفیقان را ببین خنجر به دست ...
در کمین نشسته با نام "رفـــــــــاقـــــت "
ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ†ظˆط´طھظ‡زینب جان ...شرمنده ایم که حسینی شدن ما ...به قیمت بی حسین شدن تو تمام شد ...و شرمنده تر از آنیم که تو بی حسین شدی ...ولی ما حسینی نشدیم ....التماس دعا ...
همه از مرگ می ترسند ......
من از رفیق نامرد ....
دوستان ....اگه توی این روزهای عزیز دلتون شکست و...
قطره اشکی روی گونه هاتون غلطید ...
من را هم یاد کنید ...
کسی که رنگ پریدگی خزان را درک کرده باشد...
دیگر به نیرنگ گل های رنگا رنگ دل نخواهد بست . . .
به نامردانی چون تو دیگر دل نخواهم بست . . .
دکلمه هم نیست ...
خاطره هم نیست ...
روزمرگیه ...
حرف دله ...
اینا واگویه است ...
واگویه هائی که هر روز و هر ساعت و هر نفس ...
با خودم زمزمه میکنم ...
اینها را بیشتر برای دلم نوشتم ...
نمی خواستم منتشرشون کنم ...
ولی به اصرار یکی از آجیام که ازم خواسته بود که
آخرین نوشته هامو براش بفرستم ...
مجبور شدم منتشرش کنم ...
میزارمش توی ادامه مطلب ...
رمز هم نداره ...
هر کسی دلش خواست بره بخونه ...
چون ممکنه حرفهای دلتنگی یه مرد منتظر زیاد براتون جالب نباشه ..
اینها را کسی می فهمه و درک می کنه که معنی انتظار را بدونه ...
پس اگه با انتظار غریبه نیستی ...منتظر نگاه سبزت هستم ...
از غم توی چشمات
در به دری می بینم
با مجنونهای عالم
همسفری میبینم
یه چیزی مثل عشقه
که با تمام قدرت
می زنتم زمینم
اون غم توی چشمات
همسفر یه عمره
همسفر یه راهه
راهی که فرق نداره
که به ته یه چاهه
یا که سفر به ماهه
یه عمر چیه
یه روزش
یه ساعتش
یه لحظش
از سر ما زیاده
وقتی که چشم به چشمات
زل می زنم میدوزم
حس میکنم آتیشم
گر میگیرم
می سوزم
اون غم توی چشمات
یه غزله
یه واژست
یه عشق کهنه ای که
توی یه شعر تازست
اون غم توی چشمات
قصه برد و باخت نیست
خراب که شد کی ساخت نیست
یه جوریه که " مــــــــــردن "
بیشتر خوبه تا " بــــــــردن "
"مسعود فردمنش"
چندوقته
هر اتوبوسی میاد ...
یکی از صندلی هاش خالیه...
هنگام
اذون مغرب ...
سر سفره افطار رمضون ...
کنار دستام که برای دعا به آسمون بلند شده ...
جای دو تا دست خالیه ...
تو که نیستی ....انگار " همه دنیا خالیه "
واااااااااای که این روزها...
" چقدر جات خالیه "
" واگویه های رسول "
آه که چقدر سخته ...
تنها باشی ...
دلتنگ باشی ...
پر از احساس باشی ...
ولی مرد باشی ....
این شب ها...
منم و قانون مرد بودن...
که باید بی صدا دفن کنم...
بغض های گلوگیرمو ...
این روزا...
هنوز نبودنتو...
به هوای دوباره داشتنت ...
ثانیه شماری میکنم ..
ساکتم ..
حرف نمیزنم. ..
نه که فکر کنی چیزی برای گفتن ندارم . . . نه!
فقط بدجور به این سکوت پیله کردم . . .
نه که ندونم چه بگم . . . نـــه !
این روزا من از همیشه پر ترم از حرفــ...
از همیشه بیشتر گفتنی دارم . . .
ولی من موندم و یه عـــــــالمه ناگفته هایِ ناشنیده ..
حرفاموجمع میکنم...
میذارمشون گوشه ی صندوقچه دلــــــم!
میذارمشون یه گوشه ی دل و اونا رو هر روز گردگیری میکنم و...
یادشون می اُفتم و...
خلاصه اونقدر نگهشون میدارم ...
تا بالاخره خودت یه روزی بیای ...
یه روز بیای و بگی برام حرف بزن ...
نگهشون میدارم تا وقتی برمیگردی...
اتاق دلم پر از دوست داشتنی های تو باشه...
پر از حرفهائی که همیشه با اشتیاق ازم میخواستی برات بگم ...
پراز همه درد دلهائی که فقط و فقط برای تو می گفتم ...
پر از زمزمه های عاشقونه ای که فقط برای تو می سرودم ...
نگهشون میدارم و منتظرت می مونم ...
فقط یه خواهشی دارم ...
تا هنوز نفسی میاد و میره برگرد ...
شاید ....
با تو نیستم ..
تو نخون ...
با خودم زمزمه میکنم ...
.
.
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام ...
فقط کمی ...
تو را کم آورده ام ...
یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟
واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارمها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند ...
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟
باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گردن باد بیاندازم ...
باید خوب باشم ...
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی ...
بی حوصله ام ...
آسمان روی سرم سنگینی میکند ...
روزهایم کش آمده ...
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم ...
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم ...
این روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند...
ولی نمی بارند ...
چون ....
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
اما شبها..
وای از شبها ...
هوای آغوشت دیوانه ام میکند ...
موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند ...
تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند ...
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم ...
لالایی ها پیشکش ...
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم ...
آه ...
و ...
آه ...
و بازهم آه ...
خسته شدم از این همه آه ...
شبها تمام آه ها در سینه منند ...
ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم ...
اما حیف که قول داده ام ...
من خوبم ....من آرامم......
فقط کمی دلواپسم ...
کاش قول گرفته بودم از تو ...
برای کسی از ته دل نخندی ...
می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود ...
حال و روزش شود این...
تو که نمی مانی برایش...
آنوقت مثل من باید ...
آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد
بیچاره....
دیگه برام مهم
نیست
که عمرم
کــــوتاه باشه
یا بلــــند ...
مهم ...
نفس هاییه...
اگرچه ...
این روزها...
سهم من از
عمرم ...
همون نفس
های ِ بلندیه
که نشون از عمر کوتاه با تو بودن داره..
راسستش...
روزهای سختی رو میگذرونم...
وقتی که نیستی همه چیز تنگ میشه...
نفسم...
دنیام...
دلم. . .
ممنون از رویات...
که توی این شبهای دلتنگی...
تنهام نمی زاره ...
ولی بازم ...
دلم ميخواد...
شب باشه..
" مـــن " باشم و " تــــو " ...
به خيالم تو خواب باشي ...
آروم ببوسمت...
دوسِـت دارم ...
نميتونم بگم ...
عاشقانه...
کنار گوشت نجوا كنم...
از عشقم سر كيف بشي ...
اما ...
و به خيالم خواب باشي... !
حقیقتش ...
من میخواستم یه " تـــو "
داشته باشم..
که هر وقت مثل الان...
دلم از دنیا گرفت...
بگم :
بی خیال...
خوبه که : " تـــو " هستی ...
دلم گرفته و هیج جوری هم باز نمیشه ...
من الان فقط " تـــو " را میخوام ...
میگن :
غروب جمعه دلگیر نیست ...
ولی من میگم ...
فقط کافیه دلت گیر باشه ...
اونوقت ....
کجـــــــــائـــــــــــی عشـــــــــــق مـــــــــن ...
دلــــــــــــــم بــــــــــرات تنــــــــــگ شــــده...