ندائی از قلب رسول
تقدیم به غزل زندگیم ...
"...و من هر شب نفرین می کنم ...
لعنت به کسی که دلتنگی را شناخت ... "
نفرین به دلـم گـر که بگوید " تنگ است "
ای دل ، مگر اسـرار نگفتن ننگ است... ؟
خامُش شو تو ای دل ، که دگر یاری نیست...
بهر دل تـــو ، محـرم اســــــراری نیست ...
.
.
.
چک چک باران اشک ، از میان ناودان بام کاهگلی گونه هایم ...
کوچه های تنهائی دلم را مرطوب می کند...
گل بوته های نگاهت بر صخره دلم جوانه می زند تا کوهپایه های قلبم را شکوفاتر کند...
افسوس که همه این گفته ها ی سالها ... از خاطر خودم هم می رود...
اما آنچه بجای می ماند... تنها عشقی است که از کودکی از تو آموختم...
در این لحظه های تنهائی که با تو بر صندلی کهنه خاطرات دیروزم نشسته ام...
چشمان تو ... کتاب روزگار کهنه ام را ورق میزند ...
و در نجوای عاشقانه تو ...
در زیر لب هزاران شکوفه عشق جوانه می دهد ...
راستی ...
نمی دانم چه حکمتی است ...
وقتی ستاره ها را کنار می زنم... تو را روشن تر می یابم ...
وقتی خورشید چشمان تو در سحرگاه دلم به طلوع باز شود ...کویر قلبم پایان می یابد...