دیروز تنهایی ام را دیدم
تکیده تر ، پیرتر ، فرتوت تر ...
صورتش اما سرخ سرخ بود .
حالش را پرسیدم
خنده ای کرد و گفت :
خیلی خوب است
دروغ می گفت !
جلوتر که رفت صدای سیلی را شنیدم
که بر صورت خودش نواخت...
.
.
.
الان دلم میخواد کفش هامو در بیارم ...
یواشکی نوک پا نوک پا از خودم دور شـم ...
بعد بزنم به چاک...
فرار کنم از خودم ...