ای غصه مرا دار زدی... خسته نباشی
آتش به شب تار زدی .... خسته نباشی
ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی
با رگ رگ من تار زدی... خسته نباشی
میگویند فراموشت کنم...
میگویند کمتر دوستت داشته باشم....
می بینی ...؟؟!!
همه فهمیدند...
عشق من به تو " بیــــــــــنهایت " است .....
میگویند فراموشت کنم...
میگویند تمام خاطراتت را از ذهنم پاک کنم...
می گویند بروم سراغ زندگی ام ...
چقدر ساده اند ...
مگر نمی دانند تمام زندگیم " تـــو "هستی ....
میگویند فراموشت کنم ....
مگر میشود به یک نفر گفت : نفس کشیدن را فراموش کن ...
مگر می شود به باران گفت :خیس نباش ...
مگر می شود به خورشید گفت : نتاب...
مگر میشود به گل گفت : زیبا نباش...
مگر میشود به بهار گفت : شکوفه نده...
مگر میشود به شب گفت: سیاه نباش...
مگر میشود به غم گفت : شاد باش...
مگر میشود به رودخانه گفت: جاری نباش...
مگر میشود ....
مگر میشود ...
فکر اینکه دردهایم را بنویسم و تودیگر نخوانی دارد.... مرا از پای در می آورد...
فکر اینکه دیگر صدایت را نشنوم.... داغونم میکند...
فکر اینکه دیگر صورت ماهت را نبینم.... نفسم را بند می آورد...
فکر اینکه شبها با شب بخیر تو نخوابم و صبح ها با صبح بخیر تو بیدار نشوم.... جانم را میگیرد...
فکر اینکه لحظه ای از تو بی خبر بمانم ...نفسهایم را به شماره می اندازد ...
آخر مگر نمی دانند :" تــــو" همه دنیای منی ...
به آنهائی که معنی عشق را نمی فهمند بگو :
من بی تو میمیرم ...
من بی تو حتی نفس کشیدن را فراموش می کنم ...
ضربان قلبم با هر تپش ...نام تو را فریاد می زند ...
روزی خواهم آمد و تو را با خود خواهم برد ...
پس منتظربمان ...
آن روز دور نیست ...
" واگویه های رسول "

نـه اینکــه زانــو زده بـاشـم ...
" دلتنگــــی ات "
سنگین است...
همیـــــــــــن !