
بعضی وقتا باید یقه احساستو بگیری...
بزنی تو گوشش....
با تمام قدرت سرش داد بزنی....
بگی خفه شو....
دیگه بسه....
تا الان هرچی کشیدم بخاطر تو بوده....

پوست کلفتی ربطی به آدم بودن نداره...
فقط مسیر اشکات عوض میشه...
به جای بیرون....
می ریزه توی قلبت......!

خٌدایا دَقیقاً میخوای بآ زِندِگی مَن چیکار کٌنی؟
بِگو شایَد توٌنِستَم کٌمَکِت کٌنَم...

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودی که به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از این که مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگیش ویران کرد
من که ویران تر از این ابر بهاری نشدم
قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد
بعد از او غرق شکایت ز تو آری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
قرار
نیست که همیشه من خوش باشم …
دیروز من خوش بودم از اینکه در
کنارت بودم …
امروز دیگری خوش است برای با تو
بودن …
و فردا یکی دیگر…
از تلاش دست نکش عزیزم که چشم ملتی
به توست …
تو می تونی …!
نه صدایش را نازک می کرد...
و نه دستانش را "آردی"...
از کجا باید به "گرگ" بودنش شک میکردم؟!!